![]() |
![]() |
|
|
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند... و گنجشکها جدی جدی می میرند... آدمها شوخی شوخی زخم می زنند... و قلبها جدی جدی می شکنند...و تو شوخی شوخی لبخند زدی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 12:43 توسط پریسا/ش |
|
|
سلام امروز دارم میمرم کسی که همیشه با من بود صبها با زنگ تلفن اون بیدار میشدم شبها به شب به خیر گفتن بهش میخوابیدم رفت رفتا من موندم تنهای تنها با یه عالمه اشک قایم شده تو دلم که تازه یادش اومده بیادا با من دوست بشه اما من اونا را نمیخواهم من به یه نفر دیگه ای احتیاج دارم اشکام جوری تو چشام جمع شده که نمیزاره تایپ کنم من موندم خدام همش دارم باهاش حرف میزنما گریه میکنم خسته اش کردم همیشه منتظر یه روزه بارونی بودم که دسته حمیدما بگیرما زیر بارون باهاش راه برم بدوم مسله اون بار اما همون روزی که بارون اومد دوستم رفتا من موندم اخه دوست ندارم خودم تنها برم زیر بارون من دوست داشتم با حمید برم اما الان فقط خودم هستم دلم میخواهد یه پریسا دیگه مثل خودم به وجود بیاد بغلش کنم زار زار واسش گریه کنما حرف بزنم بگم تنها موندی میخوای چی کار کنی با این همه تنهایی بگم دیگه اجازه نداری منتظر تلفن کسی باشی که بخواهی بیاد دنبالت بهی بگم پریسا خانوم برو دیگه حمید نداری تنها شدی تنهای تنهای تنها چرا این اسکا ولم نمیکنن انگار همینا هستند که ولت نمیکنن بی تو مهتاب شبی از ان کوچه گزشتم همه تن چشم یدم خیره به دنبال تو گشتم ۲۲/۱۰/۸۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 16:55 توسط پریسا/ش |
|
|
هر چی فکر می کنم آخرش به این می رسم که تنهایی واسه ما آدما هیچ وقت تعریف نمی شه؛ همون طوری که بینهایت=صفر همیشه تعریف نشده بود و هست و خواهد بود.چون تنهایی واسه ما وجود نداره, چون فقط یه نفره که تنهاست, تنهایی فقط واسه اون تعریف می شه و با معنیه(منظورم همون تنهای بیکرانه), چون وقتی اون تنها ما آدما رو آفرید چیزی به این اسم تو وجود ما قرار نداد, اون خودش گفت تو هیچ وقت تنها نیستی و من با تو هستم؛ پس مهربون چرا اینقدر اصرار داری چیزی رو که وجود نداره...چیزی رو که تعریف نشده یه جوری توی ذهنت ایجاد کنی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 20:1 توسط پریسا/ش |
|
|
دوست داشتن من ... بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم, نهایت هر چیزی 10 بود, از بابا بستنی میخواستم, 10 تا می خواستم. مامانو 10 تا دوست داشتم, ته دنیا 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود؛ ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خیلی هم حریص تر شدم, 1000 تا بستنی هم کفاف منو نمیده؛ اما میخوام بگم دوست دارم...میدونی چندتا ؟؟؟ به اندازه ی همون 10 تا . |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 10:37 توسط پریسا/ش |
|
|
روزی که تو به دنیا اومدی بارون می بارید اما این ابرا نبودن که می باریدن بلکه این فرشته ها بودن که گریه می کردن آخه یکیشون گم شده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 17:27 توسط پریسا/ش |
|
|
قصه ی دو خط موازی... دو خط زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید, آنوقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت: خانه ای داشته باشیم در یک دنج کاغذ, من روزها کار می کنم, می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم, یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم, یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لرزیدند. به هم دیگر نگاه کردند, و خط دومی پقی زد زیر گریه و خط اولی گفت: نه, این امکان نداره. حتما یه راهی پیدا میشه. دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟! هیچ راهی وجود نداره ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید ناامید شد, ما از صفحه خارج می شویم و دنیا رو زیر پا میذاریم. بالا خره کسی پیدا میشه که مشکل ما رو حل کنه. خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر در کلاس درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند...از صحراهای سوزان...از کوه های بلند...از دره های عمیق...از دریاها...و از شهر های شلوغ... .سالها گذشت و دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضی دان به اونا گفت: این محال است. هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم, اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت, دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست, دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید, اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید, مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خود خواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان, دنیا کن فیکون می شود, سیارات از مدار خارج می شوند, کرات با هم تصادف می کنند و نظام دنیا از هم می پاشد.چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم...جمع نقیضین محال است. و بالا خره به کودکی رسیدند کودک فقط سه کلمه گفت: شما به هم می رسید اما نه در دنیای واقعیات, آن را در دنیای دیگری جستجو کنید. دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یه چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت "آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست میدادند" . خط اولی گفت:این بی معنیست. خط دومی گفت: چی بی معنیست ؟ خط اولی گفت: این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همین طور فکر می کنم و آنها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد. خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچ وقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت: در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت, و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کردو قلمش را حرکت داد و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:22 توسط پریسا/ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام حق پریسا 19 نویسنده این وبلاگ برای تماس با من ایدی من sapari_naze
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
جدید ترین آهنگهای روز شب برفی×سعید× گل شب بو ارسلان طلیعه جونم |
|
RSS
|